خدایا
خدایا, دلم رو از زيبا ديدن محروم نکن,
خدايا, دلم رو از بخشيده شدن محروم نکن,
خدايا, دلم رو از احساس هيچ بودن در برابرتو,محروم نکن,
خدايا, دلم رو از دوست داشتن محروم نکن,
خدايا ,دلم رو از غمگين بودن محروم نکن,چنانکه رسول گراميت می فرمود,
خداوند دل غمگين را دوست می دارد.
خدايا,
به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ,بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است ,حسرت نخورم, و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش ,سوگوار نباشم .
بگذار نا آنرا من ,خود انتخاب کنم,اما آنچنان که تو دوست می داری.
دکترعلی شريعتی
يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد :
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد .
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد .
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد .
با شادماني باهم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد .
همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند .
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد .
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد .
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك :
از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند ،
و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند .
30 اصل براي اعتماد به نفس بالا
1- اصل ياد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و ياري و حمايت او
2- اصل آگاهي و اشراف و بصيرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغيير در الگوها و ايجاد نشانه ها
4- اصل خوديابي( من کيستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شايستگي، خودسالاري و احساس شخصيت
6- اصل عدم مقايسه خود با ديگران
7- اصل خودباوري و خودمحوري بعدازخدا محوري
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگي
9- اصل تميزي و ظاهر
10- اصل تعريف از خود و ديگران
11- اصل تشويق خود و ديگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستي
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهي
14- اصل نظم وانضباط کاري
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مديريت زمان
17- اصل مديريت اولويت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل يقين در مقابل ترديد
20- اصل احساس رهبري و مديريت
21- اصل مسئوليت پذيري
22- اصل سلامت و نگهداري از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به ديگران و متذکر شدن ويژگيهاي مثبت آنان
25- اصل نگاه به ديگران ( در عين تواضع بزرگي خود را در دل حس کنيد)
26- اصل عدم تأخير
27- اصل قاطعيت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و ديگران
29- اصل کمک به ديگران و بخشايش
30- اصل ژست و حالت بدني
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي،
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند.
بعضيها حمال كتابند،
بعضيها بقال كتابند،
بعضيها انبارداركتابند،
بعضيها كلكسيونر كتابند
بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،
بعضيها اصلا قيمتي ندارند،
بعضيها به درد آلبوم ميخورند،
بعضيها را بايد قاب گرفت،
بعضيها را بايد بايگاني كرد،
بعضيها را بايد به آب انداخت،
بعضيها هزار لايه دارند
بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است،
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه،
بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها.
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند،
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند،
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند،
بعضيها براي پول همه كاره ميشوند.
بعضيها نان نامشان را ميخورند،
بعضيها نان جوانيشان را ميخورند،
بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند،
بعضيها نان پدرانشان را ميخورند،
بعضيها نان خشك و خالي ميخورند،
بعضيها اصلا نان نميخورند،
بعضيها با گلها صحبت ميكنند،
بعضيها با ستارهها رابطه دارند.
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند.
بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند.
بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند.
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند.
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند.
بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند.
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي.
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند.
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند.
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند.
بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند.
هيچكس بيدرجه نيست.
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند.
بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند.
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ.
يکي از علل مهم موفقيت در جنبه هاي مختلف زندگي هدف گذاري مي باشد. با توجه به اين امر يکي از مدلهاي مهم و موفق هدف گذاري در اينجا بيان ميگردد:
مدل هدفگذاري هوشمند(SMART)
اين مدل تاكيد دارد كه يه هدف خوب بايد مشخصات ذيل را دارا باشد:
۱-Specific يا مشخص باشد
۲- Measurable باشد يا قابل اندازه گيري باشد
۳- Achievable باشد يا دستيافتني باشد
۴- Realistic يا واقعي باشد
۵- Timely يا به موقع باشد
اين است اساس مدل هوشمند هدفگذاري
"هدفمند زندگي كنيد، و براي آينده مطابق با اهداف مشخص برنامه ريزي نمائيد"
چهل اصل شادی بخش
1. شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
2. انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد.
3. هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.
4. از سختي ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.
5. اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.
6. با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود راهدر نده.
7. انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي.
8. از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش.
9. تا با خود مهربان نباشي، نمي تواني مهربورزي.
10. قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن.
11. به تفسير و تعبير كارهاي ديگران نپرداز.
12. هر كاري را با علاقه و تمركز انجام بده.
13. زندگي خود را هدفمند كن و براي رسيدن به اهدافت تلاش كن.
14. چيزهائي را كه دوست داري به ديگران ببخش.
15. قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي در آن لانه كند.
16. براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظرات ديگران اهميت نده.
17. در تصميم هاي خود تاخير نينداز.
18. هنگام عصبانيت نفس عميق بكش و تا ده بشمار.
19. با ديگران طوري رفتار كن كه دوست داري با خودت رفتار شود.
20. به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا.
21. بر جسم و روح خود مسلط شو.
22. براي اينكه شاد باشي بايد شادي آفرين باشي.
23. در زندگي به جاي "شناور بودن"، "شناگر" باش.
24. اندوه روز نيامده را، بر روز آمده ات نيفزا.
25. هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است.
26. قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت آن بينديش.
27. بي احترامي ديگران را با بي اعتنائي جواب ده.
28. به جاي بيزاري از انسانها از رفتارهاي بد آنها متنفر باش.
29. بگذار ديگران از تو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد كنند.
30. يگانه داروي آرام بخش روح و جان، ياد خداست.
31. خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني، منفي نگري و نااميدي آزاد كن.
32. به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن.
33. به ديگران كمك كن آن چه را كه مي خواهند بدست آورند.
34. در فرهنگ لغات خود " شكست " را " تجربه " معنا كن.
35. با شرايط زندگي سازگار باش.
36. هنگام از دست دادن ناراحت نشو، وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.
37. در مقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه كه حرف، حرف خودت باشد.
38. براي كشف حقايق، زياد تفكر كن، بخصوص جهان آفرينش.
39. به قدر توان تلاش كن و نتيجه را به خدا واگذار كن.
40. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن، چرا كه تو چيزهائي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.
دانستن چرايي = زندگي با هر چگونگي
"زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست"
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
آذر ، دي 1343
حميد مصدق
امربه معروف و نهی از منکر
شايسته نيست که انسان مومنی گنهکاری را ببيند و بر او انکار ننمايد .
نشانه های عاقل
عاقل با کسی که می ترسد اورا دروغگو بدارد هم سخن نمی شود، از کسی که می ترسد اورا رد کند درخواستی نمی کند، به کسی که می ترسد او را بفريبد تکيه نمی کند و به کسی که به اميد او اطمينانی نيست اميد نمی بندد .
دانا کيست ؟
اگر همه گفتار دانا، نيکو و بحق بود، از خودپسندی در آستانه ديوانگی قرار می گرفت. همانا دانا کسی است که حق گويی او فراوان باشد .
ادب چيست ؟
اين است که از خانه خود بيرون آيی و با هيچکس برخورد نکنی مگر آنکه اورا برتر از خود بينی .
ياری در جوانمردی
آنکس که بخشش تورا بپزيرد، تورا در جوانمردی کمک کرده است .
شکر
شکرگزاری برای نعمت پيشين،نعمت تازه اي را سبب می شود .
موارد صبر
درمواردی که حق تورا مزم می سازد ، بر آنچه نمی پسندی ، شکيبا باش و در مواردی که هوای نفس تورا فرا می خواند، از آنچه که به ناحق است و دوست ميداری ، خود را نگه دار .
بدترين اوصاف زمامداران
بدترين اوصاف زمامداران، ترس از دشمنان و بی رحمی بر ناتوانان و خودداری هنگام بخشش است .
ناتوان ترين مردم
ناتوان ترين مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخيل ترين مردم کسی است که از سلام کردن واماند.
برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام حسين
مدرسه عشق
در مجالی که برايم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که در آن همواره اول صبح به زبانی ساده مهر تدريس کنند
و بگويند خدا، خالق زيبايی و سراينده عشق، آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويی
دانايی
زيبايی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم ، کوچک و بعيد
در پی سودا نيست که ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالی که برايم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که خرد را با عشق، علم را با احساس
و رياضی با شعر، دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لای انگشت کسی، قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حيوان
و نگويند کسی را کودن
و معلم هر روز، روح را حاضر و غايب بکند
و به جز ايمانش
هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب ها خالی نشود از احساس
درس هايی بدهند
که به جای مغز دلها را تسخير کند
از کتاب تاريخ، جنگ را بردارند
در کلاس انشا، هر کسی حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از ين، باز همواره نگويد : هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد، که شبی چندين بار
همه تکرار کنيم
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالی که برايم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازيم
که در آن آخر وقت، به زبانی ساده، شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
مجتبی کاشانی
مهربانی
كاش مي شد مهرباني را چو گلها هديه داد
زندگي رابا اميد آرزوها زنده كرد
كاش مي شد چشمها رابا صداقت شست و باز
كلبه ي متروك دل را از صفا آكنده كرد
كاش مي شد اشكهايم را كسي باور كند
تا بداند عشق را هم ميتوان پاينده كرد
Money….
It can bye you a House
But not a Home!
It can bye you a Bed
But not Sleep!
It can bye you a Clock
But not Time!
But not Knowledge!
It can bye you a Position
But not Respect!
It can bye you Medicine
But not Health!
It can bye you Blood
But not Life!
So you see money isn’t everything?
And it often causes pain and suffering
I tell you all this because
I am your Friend.
And as your Friend
I want to take away your Pain and Suffering…
So send me all your money
And I will suffer for you.
CASH ONLY PLEASE
ميتوانيم با هم باشيم، با هم و در درون هم، بدون هم ولي به ياد هم.
ميتوانيم با عشق كلبهاي بسازيم به رنگ آبي آسمان و آبي زلال دريا.
ميتوانيم به ميهماني دوستيها و محبتها دعوت شويم و خوش باشيم.
ميتوانيم يكرنگ باشيم و از هرچه دورنگي است دوري كنيم.
ميتوانيم پرده از رازهاي زيباي جهان برداريم و ببينيم پشت پردهها را.
ميتوانيم ساده باشيم و بشتابيم به سمت امواج نوراني خورشيد.
ميتوانيم كتابي نگشوده باشيم به روي آنان كه گم كردهاند اسم و رسم خود را.
ميتوانيم شكوفه باشيم و نشكفيم، ميتوانيم ابر باشيم و نباريم، ميتوانيم به روي
هم لبخند بزنيم و پلههاي غصه را پشت سر خود خراب كنيم.
ما ميتوانيم، به شرطي كه بخواهيم و بدانيم كه خواستن، توانستن است.
-------------------------------------------------------------------------------------------
وقتي ...
آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟
يكبار دستم را بالا و پايين آوردم و گفتم يك بخش .
ولي وقتي تو را شناختم فهميدم عشق سه بخش است !!!
عطش تو را ديدن ،
شادي با تو بودن ،
قصة غم بي تو ماندن .
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه.
روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره، نميشه تا وقتي كه
دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
