تبليغاتX
nmchimi

nmchimi

physical chemistry

خدایا

خدایا, دلم رو از زيبا ديدن محروم نکن,
خدا
يا, دلم رو از بخشيده شدن محروم نکن,
خدا
يا, دلم رو از احساس هيچ بودن در برابرتو,محروم نکن,
خدا
يا, دلم رو از دوست داشتن محروم نکن,
خدا
يا ,دلم رو از غمگين بودن محروم نکن,چنانکه رسول گراميت می فرمود,
 خداوند دل غمگ
ين را دوست می دارد. 

 

خدايا,

به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ,بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است ,حسرت نخورم, و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش ,سوگوار نباشم .

بگذار نا آنرا من ,خود انتخاب کنم,اما آنچنان که تو دوست می داری.

                                                                دکترعلی شريعتی

يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد :
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد .
جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد .
از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد .
با شادماني باهم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد .
همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند .
دلهايتان را بهم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد .
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد .
در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك :
از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند ،
و بلوط و سرو در سايه هم به كمال رويش نرسند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

30 اصل براي اعتماد به نفس بالا    

1- اصل ياد و اتکال به خداوند و اعتماد به قدرت و ياري و حمايت او
2- اصل آگاهي و اشراف و بصيرت لحظه به لحظه به خود
3- اصل تغيير در الگوها و ايجاد نشانه ها
4- اصل خوديابي( من کيستم؟)- قائم مقام ومحبوب خداوند( عزت نفس)
5- اصل احساس خود شايستگي، خودسالاري و احساس شخصيت
6- اصل عدم مقايسه خود با ديگران
7- اصل خودباوري و خودمحوري بعدازخدا محوري
8- اصل داشتن هدف و برنامه در زندگي
9- اصل تميزي و ظاهر
10- اصل تعريف از خود و ديگران
11- اصل تشويق خود و ديگران
12- اصل تعهد به قول و صداقت و راستي
13- اصل عدم انجام عمل خلاف و عذرخواهي
14- اصل نظم وانضباط کاري
15- اصل دانش و تجربه
16- اصل مديريت زمان
17- اصل مديريت اولويت ها
18- اصل اقتدار در مقابل ضعف
19- اصل يقين در مقابل ترديد
20- اصل احساس رهبري و مديريت
21- اصل مسئوليت پذيري
22- اصل سلامت و نگهداري از جسم
23- اصل تبسم
24- اصل ابراز عشق به ديگران و متذکر شدن ويژگيهاي مثبت آنان
25- اصل نگاه به ديگران ( در عين تواضع بزرگي خود را در دل حس کنيد)
26- اصل عدم تأخير
27- اصل قاطعيت و گفتن نه
28- اصل عدم شماتت و سرزنش خود و ديگران
29- اصل کمک به ديگران و بخشايش
30- اصل ژست و حالت بدني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان  به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي  به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ.  

يکي از علل مهم موفقيت در جنبه هاي مختلف زندگي هدف گذاري مي باشد. با توجه به اين امر يکي از مدلهاي مهم و موفق هدف گذاري در اينجا بيان ميگردد:

 

مدل هدفگذاري هوشمند(SMART)

 

اين مدل تاكيد دارد كه يه هدف خوب بايد مشخصات ذيل را دارا باشد:

 

۱-Specific  يا مشخص باشد

 

۲- Measurable باشد يا قابل اندازه گيري باشد

 

۳- Achievable باشد يا دستيافتني باشد

 

۴- Realistic يا واقعي باشد

 

۵- Timely يا به موقع باشد

 

اين است اساس مدل هوشمند هدفگذاري

 

‌‌‌"هدفمند زندگي كنيد، و براي آينده مطابق با اهداف مشخص برنامه ريزي نمائيد"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهل اصل شادی بخش

1.                     شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.

2.                 انتظار نداشته باش هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و  خواسته ات باشد.

3.                 هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.

4.                 از سختي ها و مشكلات زندگي استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.

5.                  اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند.

6.                   با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود راهدر نده.

7.                   انتظار نداشته باش با منفي نگري جسمي سالم داشته باشي.

8.                   از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش.

9.                    تا با خود مهربان نباشي، نمي تواني مهربورزي.

10.              قبل از مطمئن شدن، در مورد هيچ چيز قضاوت نكن.

11.              به تفسير و تعبير كارهاي ديگران نپرداز.

12.              هر كاري را با علاقه و تمركز انجام بده.

13.              زندگي خود را هدفمند كن و براي رسيدن به اهدافت تلاش كن.

14.                 چيزهائي را كه دوست داري به ديگران ببخش.

15.                 قلبت را از نفرت خالي كن تا خوشبختي در آن لانه كند.

16.                 براي انجام كارهاي مورد علاقه ات زياد به نظرات ديگران اهميت نده.

17.                 در تصميم هاي خود تاخير نينداز.

18.                هنگام عصبانيت نفس عميق بكش و تا ده بشمار.

19.                با ديگران طوري رفتار كن كه دوست داري با خودت رفتار شود.

20.               به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا.

21.               بر جسم و روح خود مسلط شو.

22.               براي اينكه شاد باشي بايد شادي آفرين باشي.

23.               در زندگي به جاي "شناور بودن"، "شناگر" باش.

24.               اندوه روز نيامده را، بر روز آمده ات نيفزا.

25.               هرگز سعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است.

26.               قبل از انجام كاري يا گفتن چيزي به ضرورت آن بينديش.

27.               بي احترامي ديگران را با بي اعتنائي جواب ده.

28.               به جاي بيزاري از انسانها از رفتارهاي بد آنها متنفر باش.

29.               بگذار ديگران از تو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد كنند.

30.               يگانه داروي آرام بخش روح و جان، ياد خداست.

31.               خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني، منفي نگري و نااميدي آزاد كن.

32.               به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن.

33.           به ديگران كمك كن آن چه را كه مي خواهند بدست آورند.

34.           در فرهنگ لغات خود " شكست " را " تجربه " معنا كن.

35.           با شرايط زندگي سازگار باش.

36.          هنگام از دست دادن ناراحت نشو، وقتي هم چيزي بدست آوردي خوشحال نباش.

37.           در مقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه كه حرف، حرف خودت باشد.

38.           براي كشف حقايق، زياد تفكر كن، بخصوص جهان آفرينش.

39.           به قدر توان تلاش كن و نتيجه را به خدا واگذار كن.

40.          هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن، چرا كه تو چيزهائي داري كه ديگران در حسرت آنها هستند.

دانستن چرايي = زندگي با هر چگونگي

 

 

"زندگي رسم خوشايندي است 

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست

خبر رفتن موشك به فضا

لمس تنهايي ماه

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر

زندگي شستن يك بشقاب است

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است

زندگي مجذور آينه است

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست"

 

 

 

 

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
چه تهيدستي مرد
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده امداستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
آي با باز كن پنجره را
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق


 

 

 

 

امربه معروف و نهی از منکر 
 شايسته نيست که انسان مومنی گنهکاری را ببيند و بر او انکار ننمايد .

نشانه های عاقل
عاقل با کسی که می ترسد اورا دروغگو بدارد هم سخن نمی شود، از کسی که می ترسد اورا رد کند درخواستی نمی کند، به کسی که می ترسد او را بفريبد تکيه نمی کند و به کسی که به اميد او اطمينانی نيست اميد نمی بندد .

دانا کيست  ؟
اگر همه گفتار دانا، نيکو و بحق بود، از خودپسندی در آستانه ديوانگی قرار می گرفت. همانا دانا کسی است که حق گويی او فراوان باشد .

ادب چيست ؟
اين است که از خانه خود بيرون آيی و با هيچکس برخورد نکنی مگر آنکه اورا برتر از خود بينی .

ياری در جوانمردی
آنکس که بخشش تورا بپزيرد، تورا در جوانمردی کمک کرده است .

شکر
شکرگزاری برای نعمت پيشين،نعمت تازه اي را سبب می شود .

موارد صبر
درمواردی که حق تورا مزم می سازد ، بر آنچه نمی پسندی ، شکيبا باش و در مواردی که هوای نفس تورا فرا می خواند، از آنچه که به ناحق است و دوست ميداری ، خود را نگه دار .

بدترين اوصاف زمامداران
بدترين اوصاف زمامداران، ترس از دشمنان و بی رحمی بر ناتوانان و خودداری هنگام بخشش است .

ناتوان ترين مردم
ناتوان ترين مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخيل ترين مردم کسی است که از سلام کردن واماند.

 

 

برگرفته از کتاب فرهنگ جامع سخنان امام حسين

 

 

 

مدرسه عشق

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازيم

که در آن همواره اول صبح        به زبانی ساده          مهر تدريس کنند

و بگويند خدا،      خالق زيبايی        و سراينده عشق،     آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

دانايی

     زيبايی

          و به خود می خواند

جنتی دارد نزديک،             زيبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم ،    کوچک و بعيد

در پی سودا نيست      که ببخشد ما را         و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازيم

که خرد را با عشق،                 علم را با احساس

و رياضی با شعر،                    دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس کنند

لای انگشت کسی،            قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حيوان

و نگويند کسی را کودن

و معلم هر روز،             روح را حاضر و غايب بکند

و به جز ايمانش

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب ها خالی نشود از احساس

درس هايی بدهند

که به جای مغز دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ،         جنگ را بردارند

در کلاس انشا،       هر کسی حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از ين،       باز همواره نگويد : هرگز

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو                و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد،     که شبی چندين بار

همه تکرار کنيم

                 عدل

                      آزادی

                            قانون

                                  شادی

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

 

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازيم

که در آن آخر وقت،       به زبانی ساده،        شعر تدريس کنند

و بگويند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

 

 

 مجتبی کاشانی

 

 

 

 

 

مهربانی

كاش مي شد مهرباني را چو گلها هديه داد

زندگي رابا اميد آرزوها زنده كرد

كاش مي شد چشمها رابا صداقت شست و باز

كلبه ي متروك دل را از صفا آكنده كرد

كاش مي شد اشكهايم را كسي باور كند

تا بداند عشق را هم ميتوان پاينده كرد

 

Money….

It can bye you a House

But not a Home!

It can bye you a Bed

But not Sleep!

It can bye you a Clock

But not Time!

But not Knowledge!

It can bye you a Position

But not Respect!

It can bye you Medicine

But not Health!

It can bye you Blood

But not Life!

 

So you see money isn’t everything?

And it often causes pain and suffering

I tell you all this because

I am your Friend.

And as your Friend

I want to take away your Pain and Suffering…

 

So send me all your money

And I will suffer for you.

 

CASH ONLY PLEASE

 

 

مي‌توانيم با هم باشيم، با هم و در درون هم، بدون هم ولي به ياد هم.

 

مي‌توانيم با عشق كلبه‌اي بسازيم به رنگ آبي آسمان و آبي زلال دريا.

 

مي‌توانيم به ميهماني دوستي‌ها و محبت‌ها دعوت شويم و خوش باشيم.

 

مي‌توانيم يك‌رنگ باشيم و از هرچه دو‌رنگي است دوري كنيم.

 

مي‌توانيم پرده از رازهاي زيباي جهان برداريم و ببينيم پشت پرده‌ها را.

 

مي‌توانيم ساده باشيم و بشتابيم به سمت امواج نوراني خورشيد.

 

مي‌توانيم كتابي نگشوده باشيم به روي آنان كه گم كرده‌اند اسم و رسم خود را.

 

مي‌توانيم شكوفه باشيم و نشكفيم، مي‌توانيم ابر باشيم  و نباريم، مي‌توانيم به روي

 

هم لبخند بزنيم و پله‌هاي غصه را پشت سر خود خراب كنيم.

 

ما مي‌توانيم، به شرطي كه بخواهيم و بدانيم كه خواستن، توانستن است.

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

وقتي ...

 

آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟

 

يكبار دستم را بالا و پايين آوردم و گفتم يك بخش .

 

ولي وقتي تو را شناختم فهميدم عشق سه بخش است !!!

 

عطش تو را ديدن ،

 

                     شادي با تو بودن ،

 

                                        قصة غم بي تو ماندن .

 

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با اشك تموم ميشه.

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره، نميشه تا وقتي كه

دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي  پيش بري.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 12:29  توسط nm  | 

ماهان

 ماهان

جغرافياي ماهان و وضعيت آب و هوا

ماهان در 35 كيلومتري جنوب شرق كرمان در دامنه غربي كوه هاي پلوار و شمال شرقي كوه جوپار با عرض جغرافيايي 04/30(30درجه و4دقيقه) و طول جغرافيايي 18/57(57درجه و18دقيقه ) و ارتفاع 1895متر از سطح دريا (اختلاف 120با كرمان) واقع برسر راه كرمان بم، بعلت هوايي مناسب و جاري بودن آب چندين رشته قنات و رودخانه يكي از بهترين ييلاقات استان كرمان محسوب ميگردد كه درطول تاريخ مورد توجه حاكمان وقت بوده به علت وجود قنوات، آبهاي فراوان ،باغهاي انبوه، ميوه هاي مرغوب، وجود آثار تاريخي ارزشمند و چشم اندازهاي طبيعي و جاذبه هاي سياحتي، زيارتي، تفريحي هرساله مورد توجه جمع كثيري از گردشگران داخلي و خارجي قرار مي گيرد. ماهان دارا ي دو بخش به نامهاي جوپار و محي آباد است. در جوپار جاذبه اي سياحتي زيارتي از جمله آستانه شاهزاده حسين وقنات پرآبي به نام شش مقسم وجود دارد كه تقريبا 300ليتر آب در ثانيه از آن خارج مي شود.

بررسي تاريخچه شهرماهان

بنا به روايتي نام ماهان از آذرماهان، سردار انوشيروان در عصر ساسانيان ميآيد. شخصيت نامبرده سي سال حاكم كرمان بوده و املاك زيادي را آباد كرد، در اين رابطه مي توان به ماهانك رفسنجان، ماهانك دشتاب، ماهانك بردسير و شهر ماهان اشاره كرد.

با توجه به سال وفات نامبرده كه سال چهارم سلطنت هرمز پسر انوشيروان ذكر شده است، مي توان قدمت اين شهر را بر اساس اين روايت حدود پانزده قرن ارزيابي كرد. در قرن چهارم هجري قمري، شهر بردسير يكي از نواحي استان كرمان بوده و از ماهان به عنوان يكي از شهرهاي ناحيه بردسير نامبرده اند. در قديمي ترين گزارشي كه از شهر ماهان در دسترس است، وضعيت شهر را در دوره اي ذكر ميكنند كه حكومت شهر دست ديلميان بوده است و ساكنان آن را عمدتا اعراب تشكيل مي دادند.

درآن زمان شهر، داراي كهن دژي با يك دروازه و خندقي پيرامون آن بوده و به مسجد جامع كه در ميان شهر قرار داشته است نيز اشاره شده. در همين گزارش به وسعت زياد باغهاي شهر اشاره گرديده كه ظاهرا تا شهر كرمان فعلي ادامه داشته، درآن زمان آب شهر بوسيله يك نهر تامين مي شده است.

خصوصيات عمده جمعيت

طبق سرشماري انجام شده در سال 1375 جمعيت شهر ماهان 15500نفر برآورده شده كه از اين تعداد 7662 نفر را مردان و 7838 نفر را زنان تشكيل مي دهند. و برآورد جمعيت تا سال 1381تعداد 17594نفرمي باشد .

ويژگي هاي اقتصادي و فرهنگي
جامعه ماهان يك جامعه سنتي است و طبعا مكانيزم هاي همبستگي اجتماعي آن كه بنا بر وضع و چگونگي نظام تقسيم كار اقتصادي آنها بنا شده است نوعي از همبستگي را بوجود آورده است.
اقتصاد خانگي به كشاورزي و دامپروري ساده، كوچك و صنعت مانيوفاكتور و اخيرا صنايع جديد سبك، همه نشانه نوعي از اين همبستگي است.
1-
اقتصاد خانگي : در اين بخش از فعاليت هاي اقتصادي با مهمترين محصول توليد اين بخش يعني قالي روبه رو هستيم. صنايع ديگري كه مشاهده مي كنيم صنعت دامپروري و طيور است. اين صنايع مدتي است كه در حال گذر از حالت خانگي به صنعتي هستند و پيش بيني مي شود كه اگر جريان رشد نظام اجتماعي بزرگ به همين منوال ادامه يابد، در دهه بعدي تغييرات عمده اي در افزايش سرعت اين روند صورت ميگيرد.
2-
كشاورزي : مهمترين بخش اقتصادي اين جامعه كشاورزي است كه به دو بخش عمده كشت باغات و كشت غلات تقسيم مي شود.
3-
قالي بافي : شايد پس از كشاورزي و يا هم سطح با همين دامداري و پرورش طيور بتوان از صنعت قالي بافي و درجه اهميت آن ياد كرد. صنعت قالي بافي در ماهان از اهميت بسزايي برخوردار است و نوع بافت قالي آن گره دار مي باشد و مهمترين آن درختي، افشان و شاه عباسي است..

 شهرستان ماهان

اماكن تاريخي:


آرامگاه شاه نعمت الله ولي
از آثار باشكوه و زيبا و بسيار ديدني  ايراني ميتوان مزار شاه نعمت الله ولي را نام برد . اين بناي تاريخي در شهر ماهان (هفت فرسنگي) كرمان و در وسط شهر قرار دارد. بنا و باغ مزار از دو طرف به خيابان و جاده عمومي باز مي شود. درجاده عمومي كه سابقا از وسط مركز شهر  مي گذشته طرف چپ، جلوخان وسيعي است كه به شكل  نيم دايره  قرار گرفته و قريب سه متري از كف جاده (كه واقع در رودخانه قصبه و يا گذرگاه رودخانه است) ارتفاع دارد و حتما براي جلوگيري از خطر رودخانه اين جلوخان مرتفع ساخته شده ، در وسط اين جلوخان  حوضي قرار دارد و درخت چنار كهنسالي كه ازخطرسيل سال 1311اين شهر جان به در برده است و طرف چپ اين جلوخان است.


دو طرف رودخانه ،جاده كه ديوار مزار و ديوار خانه متصدي است به  وسيله  دو طاق نما پوشيده شده بوده و سيل 1311 با كندن و آوردن درختي عظيم اين طاق نما را مسدود كرده و در نتيجه آب از سردر داخل حرم شده و حتي  تا حدود يك متر حرم بالا آمده است و بالاخره فشار آب طاق نما را كنده ولي به هرحال صدمه اي به مزار نرسيده است.

بالاي در بزرگي كه به محوطه مزار باز مي شود با مقرنسكاري بسيار زيبا و نقاشي هايي بر روي گچ تزيين يافته كه متاسفانه بعضي از قسمتهاي آن در حال فرو ريختن است. از اين در وارد صحن بزرگي مي شويم كه به صحن شاه عباسي مرسوم است و بناي آن را به شاه عباس كبير نسبت مي دهند. اخيرا ضمن تعميرات معلوم شد كه داخل  بيشتر اين ستونها از خشت خام ساخته شده است و مايه تعجب است كه بنايي با آن عظمت آن هم  منسوب به شاه عباس اين طور به مسامحه ساخته شده باشد.

به هرحال امروز مشغول تبديل پايه ها به آجر هستند كه از شكست بنا جلوگيري شود. بر مزار جلوخان دو مناره مرتفع درعهد محمد شاه قاجار و پس از او ساخته شده كه بسيار زيباست و در اطراف آن اتاقهاي چندي نيز قرار دارد. ارتفاع اين مناره ها از سطح صحن 16/4متر و روي هم رفته از بلندترين مناره هاي مساجد ايران است.

در چهار طرف حرم چهار خاتم منبتكاري شده وجود دارد كه بالاي هر يك پنجره  كاشي معرق نصب كرده اند. بناي بقعه حرم منسوب به احمد شاه دكني است كه از مريدان  شاه نعمت الله بوده. روايتي است كه احمد شاه مبلغي پول براي مخارج خانقاه شاه ولي از هند فرستاده است اما پول زماني ميرسد كه شاه رخت از جهان بر بسته بود و به دستور احمد شاه پول را صرف ساختن بقعه مي كنند.

در زاويه جنوب شرقي حرم، دري خاتمكاري است كه به چله  خانه باز مي شده و اكنون چله خانه جزو رواق شده است. كتيبه داخلي گنبد را با آيات قرآن نوشته اند كه به خط برجسته طلايي بر زمينه لاجوردي  گچبري شده و بسيار جالب است. از در جنوبي حرم  به رواق  جنوبي كه مقبره شاه خليل الله ثاني نواده شاه نعمت الله است ميرسيم و در جنوب غربي رواق عباسي كه اتاقي است، مقبره درويشي و خود او تمام اتاق را به طرز زيبايي نقاشي كرده است.

درشرقي، رواق شرقي، به صحن دلگشايي باز ميشود كه 32 متر عرض و 44 متر ارتفاع دارد. باني اين صحن محمد اسماعيل خان وكيل الملك بوده و پسر او مرتضي قلي خان وكيل الملك سر در و مناره را برآورده است.  قبر امير نظام گروسي درجنوب ايوان  وكيل الملكي قرار دارد. 
 

امارت بيگلربيگي(مشهوربه باغ متولي باشي)

كه باني آن فضل علي خان بيگلربيگ مي باشد. درسال 1250تا 1264ه-ق به سبك معماري قاجاريه بنا شده. اين عمارت به وسيله پلها و جازيهايي بر وسط رودخانه ماهان كه جاده ابريشم  و ادويه بوده ،متصل به مزار آستانه بوده است  كه بنا به نقل تاريخ كرمان تاليف احمد علي خان وزيري به قلم   استاد باستاني پاريزي در اواسط تيرماه 1311ه-ق حدود 68سال قبل سيلي به ارتفاع دو متر از جلوي درب غربي جاري گشته كه جازي ها را با خود برده و تمام صحن و رواق هاي حرم را آب  فرا ميگيرد بطوري كه مرقد حضرت شاه ولي پوشيده از آب بوده و آسيب مي بيند كه بعدها مرمت و بازسازي قسمتهايي از آن صورت پذيرفته است. اين بنا در حال حاضر به مكاني تفريحي و رفاهي تبديل شده كه پذيراي بسياري از گردشگران و علاقه مندان ميباشد.
 

عمارت شتر گلو

از بناهاي اواخر دوره قاجاريه كه به دليل  شكل عبور آب بداخل حوضخانه به شتر گلو مشهور گرديده نوع معماري، صاحبان بنا و تاريخ منقول نشان از ارتباط اين بنا با مجموعه شاه نعمت الله ولي دارد. درب هاي مشبك با شيشه هاي رنگي، گچ بريهاي برجسته و وجود بادگيرها در منطقه مي باشد. بنظر مي رسد در ايام  تابستان استفاده شاياني از اين بنا مي گرديده است.
 

باغ شاهزاده ماهان

باغ شاهزاده كه در شش كيلومتري ماهان قرار دارد به دستور " عبدالحميد ميرزا فرمانفرما " حاكم كرمان در اواخر دوره قاجار بنا گرديده است. اين باغ هر چند از باغ سازي و معماري اروپايي (فرانسوي ) متاثر است. حال و هواي محلي هم هنوز در آن موج مي زند. اين باغ داراي قسمتهاي مختلف از آنجمله عمارت سردر عمارت شاه نشين و حمام مي باشد. عمارت سردر باغ بنايي است دو طبقه كه تقريبا" به صورت منفرد ساخته شده است. طبقه همكف آن از طبقه اول حجيم تر و پرتر است به علت آنكه ساختمان نيمه تمام باقي مانده است، جز بخشهاي مختصري از نماي طبقه همكف، فاقد نماسازي و تزئينات است.

1-    سردرب ورودي وساختمان حاكم نشين

2-    ساختمان مركزي   

3-    حمام سنتي

4-    حوضهاي مسلسل و سيستمهاي آبرساني فواره ها

5-    حجره هاي جنبي سردرب ورودي محوطه باغ

6-    ساختمان اصلي باغ با محلهاي پذيرايي
 

مقبره امامزاده شاهزاده حسين :

شاهزاده جوپار يكي از بقاع متبركه كه در بخش  جوپار از توابع ماهان است . بناي اين زيارتگاه به دوره صفويه مربوط است كه در قاجاريه تعمير و تكميل گرديده است .مقبره شاهزاده حسين از صحن، حرم، گنبد، رواق و دو زاير سرا تشكيل شده است.     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 12:24  توسط nm  | 

پلاستيك از پوست ميوه

توليد يک پلاستيک تازه به وسيله پوست پرتغال

دانشمندان آمريکايی توانسته اند به وسيله پوست پرتغال و دی اکسيد کربن، يک نوع پلاستيک جديد بسازند. اين شيوه در آينده ممکن است جايگزين استفاده از نفت به عنوان ماده اصلی برای توليد مواد پلاستيکی شود.

ليمونين يک نوع روغن موجود در پوست پرتغال است که می توان از آن در ساختن پليمرها استفاده کرد.

پژوهشگران دانشگاه کورنل با ترکيب دی اکسيد کربن که عمده ترين گاز گلخانه ای است و يک نوع روغن موجود در پوست پرتغال يک پليمر تازه ساخته اند.جزئيات اين مطالعه در نشريه "انجمن شيمی آمريکا" منتشر شده است.

پلاستيک ها يک نوع پليمر هستند که از ملکول های بلند زنجيره ای با پايه کربنی تشکيل شده است.ليمونين يک نوع ترکيب کربنی است که 95 درصد روغن موجود در پوست پرتغال را تشکيل می دهد و از آن برای خوشبو کردن مواد پاک کننده استفاده می شود.جفری کوتس، استاد شيمی در دانشگاه کورنل در ايتاکا در ايالت نيويورک آمريکا و همکارانش از يکی از مشتقات اين روغن به نام اکسيد ليمونين به عنوان يکی از مصالح توليد پليمر استفاده کردند.محققان از يک ملکول کمکی يا کاتاليزور استفاده کردند تا اکسيد ليمونين وادار کنند طی فعل و انفعالی شيميايی با دی اکسيد کربن، پليمر تازه ای به نام "کربنات پلی ليمونين" تشکيل دهد.

 

منبع قابل تجديد

اين پليمر دارای بسياری از خصوصيات پلی استيرين است که در بسياری از محصولات پلاستيکی يک بار مصرف استفاده می شود. پروفسور کوتس گفت: "تقريبا تمامی پلاستيک های موجود، از پلی استيرين در لباس گرفته تا پلاستيک هايی که برای بسته بندی مواد غذايی و محصولات الکترونيکی استفاده می شود، با استفاده از نفت، به عنوان يک ماده اصلی تشکيل دهنده، ساخته شده است."

"اگر بتوان مصرف نفت را کنار گذاشت و در عوض از منابع فراوان، قابل تجديد و ارزان استفاده کرد، در آن صورت بايد درباره آن تحقيق کنيم."

"نکته هيجان انگيز در مورد اين مطالعه اين است که ما با استفاده از منابع کاملا قابل تجديد قادريم پلاستيکی با کيفيت خيلی خوب بسازيم."

تيم آقای کوتس علاقه مند است از دی اکسيد کربن نيز به عنوان جايگزينی برای مصالح سازنده پليمرها استفاده کند. اين گاز را می توان جدا کرده و از آن برای توليد پلاستيک هايی مانند اکسيد پلی ليمونين استفاده کرد. دی اکسيد کربن عمده ترين گاز گلخانه ای است که در اثر سوزاندن سوخت های فسيلی و قطع درختان جنگل ها در هوا متصاعد می شود.

منبع:بی.بی.سی

يك پژوهشگر مهندسي

شيمي براي نخستين‌بار در كشور موفق به توليد ذغال كربن فعال از پوست پسته شد.

مهندس عليرضا اباذري طرقبه، مجري اين طرح در گفت‌وگو با خبرنگار پژوهشي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اظهار داشت: اين طرح به سفارش شركت ملي گاز و با هدف قطع وابستگي اين شركت به واردات ذغال فعال و استفاده از ظرفيت‌هاي داخلي براي توليد اين ماده اجرا شده است.

وي خاطرنشان كرد: كيفيت ذغال توليد شده از نمونه‌هاي خارجي كه از كشورهاي چين، بلژيك، و انگليس وارد مي‌شود حدود 80 درصد بهتر است و چنانچه به توليد صنعتي برسد كيفيت آن تا 40 درصد بهبود مي‌يابد.

اباذري طرقبه با اشاره به كاربردهاي گسترده صنعتي اين محصول به عنوان جاذب مواد مختلف درباره كاربردهاي اين محصول در صنعت گاز گفت: در واحدهاي پالايش گاز براي جذب سولفور از گاز از «دي اتانول آمين» استفاده مي‌شود. دي اتانول آمين در اثر تركيب با بخار آب شكسته شده و براي خالص سازي از تركيبات تجزيه شده آن را از بستر بزرگي از ذغال اكتيو عبور مي‌دهند كه مولكولهاي شسكته شده بنابر ابعادي كه دارند در حفرات ذغال اكتيو به دام افتاده و دي اتانول آمين خالص از طرف ديگر خارج مي‌شود.

وي همچنين درباره نحوه توليد زغال فعال در اين طرح گفت: در اين روش ابتدا پوست پسته تحت فرايندهاي شيميايي و حرارتي قرار گرفته و به وسيله تركيبات ديگر در آن تخلخل ايجاد مي‌كنند كه اين تخلخل به صورت حفرات ريزي در حد نانومتر است كه حتي مي‌تواند مولكول‌هاي گاز را به صورت انتخابي كاملا جدا كند.

مهندس اباذري طرقبه افزود: در اين طرحبراي توليد زغال اكتيو از روش فيزيكي(‌حرارتي) استفاده شده كه از لحاظ زيست‌محيطي بر روش‌هاي شيميايي كه مستلزم استفاده از تركيبات آلاينده كلريد روي، اسيد سولفوريك و اسيد فسفريك است برتري دارد.

وي در پايان با اشاره به برجاي ماندن سالانه حدود 50 هزار تن ضايعات پوست پسته در كشور اظهار داشت: متاسفانه در ايران از ضايعات كشاورزي صرفا به منظور تامين سوخت و ساير مواد كم ارزش استفاده مي‌شود در حالي كه با اجراي چنين طرح‌هايي مي‌توان ضمن كاهش آلودگي محيط زيست از ماده‌اي كه قيمت اوليه آن صفر است محصولاتي بسيار ارزشمند توليد كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 14:27  توسط nm  | 

گفته ها1

خداي را سپاس گويم
چرا كه ملك و مال...ندارم
مونس و همدم و فرزند ندارم
در زمين همچو خيال گام بر ميداريم
و كسي مارا نميبيند
بجز انكه بمانند ما باشد
به روزگار مصيبت زده مي خنديم
و شادي هايشان را نيز مي گرييم
ما روح هستيم
اگر از اين سخن شگفت زده شويد
مي گوييم:
ما خود شگفت زده ترينيم!
زيرا پروردگارتان را در جسمتان ميبينيم.


از كتاب سكوت من سرود است
جبران خليل جبران

Rememberance

 

نتتنتن

 

تملاملالالا

پپپپ

 

 

 

 

 

 

 

William Shakespeare

Sonnet No 26

 

 

When, in disgrace with fortune and men's eyes,

I all alone beweep my outcast state,

And trouble deaf heaven with my bootless cries,

 

And look upon myself, and curse my fate,

Wishing me like to one more rich in hope,

Featured like him, like him with friends possest,

 

Desiring this man's art, and that man's scope,

With what I most enjoy contented least;

Yet in these thoughts myself almost despising,

 

Hoply I think on thee, and then my state,

Like to the lark at break of day arising

From sullen earth, sings hymns at heaven's gate;

 

For thy sweet love remember'd such wealth brings,

That then I scorn to change my state with kings.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Storm

God in me is the fury on the bare heath

God in me shakes the interior kingdom of my heaven.

God in me is the fire wherein I burn.

God in me swirling cloud and driving rain

God in me cries a lonely nameless bird

God in me beats my head upon a stone.

God in me the four elements of storm

Raging in the shelterless landscape of the mind

Outside the barred doors of my Goneril heart.

توفان

خداي درونم، خشم عريان آن تيغستان هست..

تكانهاي هشيار ِ ميان هفت آسمان سلطنتم.

خداي درونم، اقتدار شعله ايست كه در آن مي سوزم.

خداي درونم، ابر پيچان و بارانريزشان است.

 

خداي درونم، آواي آن مرغ بي نام،

به سر كوبان ِ من به اقتدار آن سنگ،

خداي درونم، چهار عنصر توفان است.

لباسي ژنده ولي همراه در افق بي پناهي ِ فكر من

برون از چارچوبِ بسته ي قلب رو به زوال من.

 

كتلين رين

 

 

ترجمه: محمد حسين انصاري

توضيح: من شاعر نيستم. بنابراين دوست دارم ترجمه هاي بهتري از اشعار ناب خانم رين را شاعري زبر دست انجام دهد.

 

 

? Mohammad Hossein Ansari, 2002.

    All rights reserved for   www.Geocities.com/ansari213/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 14:19  توسط nm  | 

طرح سوپر1

طرح توليد سوپر فسفات گرانوله

مجتمع صنعتي رفسنجان

سوپر فسفات :

اين نوع كود ازطريق مخلوط نمودن اسيد سولفوريك با سنگ فسفات طبيعي تهيه ميگردد . سوپرفسفات كودي است قوي و تقريبا مناسب تمام گياهان است ، تأثيربدي برخاك ندارد بنابراين مي توان آن رابراي خاكهاي آهكي ويا خاكهاي اسيدي مناسب دانست .

سوپرفسفات ها ، شامل سوپر فسفات معمولي ( حاوي 20 درصد پنتااكسيد فسفر ) وسوپرفسفات غليظ (حاوي 46 درصد پنتااكسيد فسفر) مي باشند . تركيب هردوكود ، عمدتا" ، منوكلسيم فسفات Ca(H2PO4)2 بوده ومقدار كمي فسفات هاي آهن ، آلومينيم و دي كلسيم فسفات نيز به صور ت ناخالصي درآنها وجود دارد . اين كودها درآب محلول اند و سوپر فسفات معمولي 12-10 درصد گوگرد دارد .

سولفوريك برآپاتيت ، اسيد فسفريك بدست مي آيد ودرمرحله دوم  اسيد فسفريك را از گچ جدا كرده و مجددا" باآپاتيت  تركيب مي كنند .

 

سوپر فسفات ساده :

سوپر فسفات ساده ازواكنش اسيد سولفوريك با سنگ فسفات حاصل مي گردد . اجزاي اصلي سوپر فسفات ساده CaSO4 و  Ca(H2PO4)2 هستند. علاوه براين دو تركيب ، سوپر فسفات داراي تركيباتي مانند   CaHPO4 )مي تواند در اسيد سيتريك حل شود( ،  سولفات ، Ca3(PO4)2  نامحلول و اسيد فسفريك آزاد است . سوپر فسفات يك كود مفيد است كه به سرعت حل مي شود وسازگاري زيادي با خاك وگياهان زراعي دارد .

كود سوپرفسفات ساده‌} Ca(H2PO4),CaSO4 {ابتدا به صورت گرد مانند حاصل مي گردد كه مي توان بعنوان كود بكاربرد اما ابتدا آن را به شكل دانه درمي آورند دانه اين كود مزاياي بيشتري داشته و به سهولت قابل پخش مي باشد ، از طرف ديگر دانه اين كود مدت زمان طولاني تري به صورت قابل حل درخاك باقي مي ماند . سوپر فسفات معمولي بدليل نوع فرايند ساخت اثر اسيدي كمي درخاك ازخود  به جاي     مي گذارد .

دركشور ايران با توجه به معادن سنگ فسفات دريزد ، چادرملو ، كرمان و بهبهان و امكان توليد اسيد سولفوريك درخوزستان ( بندرامام) و مجتمع مس سرچشمه ساخت سوپر فسفات معمولي   N-P2O5-K2O-S) (0-20-0-23), (  دراستان كرمان برنامه ريزي شده است . اين كود علاوه برفسفر محتوي 40 تا50 درصد گچ نيز بوده كه دراصلاح خاكهاي شور ، آهكي وقليايي نيز مفيد مي باشد سوپر فسفات معمولي كه داراي 7 تا 5/9 درصد فسفر ( 16 تا22 درصد   P2O5 )  است وحدود 90% آن در آب انحلال پذير است وتمام آن قابل جذب محسوب مي شود وعلاوه برآن داراي 8 تا 10 درصد گوگرد بصورت سولفات كلسيم است برتري سوپرفسفات معمولي به بعضي ديگر ازمنابع فسفات به مقدار گوگرد  آن بستگي دارد .

در كشور ايران با عنايت به وجود معادن سنگ فسفات با درجه خلوص تقريبا" 20% در يزد(اسفوردي بافق) و از طرف ديگر امكان توليد فراوان اسيد سولفوريك در خوزستان

 ( مجتمع پتروشيمي بندر امام ) و مجتمع مس سرچشمه، ساخت كود هاي سوپر فسفات  و كامل در دو استان كرمان و خوزستان امكان پذير است.. اين كود علاوه بر فسفر محتوي 40 تا 50 درصد گچ نيز بوده كه در اصلاح خاكهاي شور ،قليايي و آهكي نيز توصيه مي شود. بديهي است به دليل هزينه بالاي  حمل و نقل از اين كود در استان هاي اطراف محل ساخت مي توان استفاده كرد.

از مزايای عمده توليد کود سوپر فسفات ساده می توان به موارد زير اشاره کرد:

- در دسترس بودن سنگ فسفات و اسيد سولفوريک

- سرمايه گذاری پايين

- استفاده ازمحصولات جانبی در توليد سديم فلوروسيليکات

- اقتصادی بودن توليد در ظرفيت پيش بينی شده

- حلاليت خوب و شدت اثرخوب کود

- اثر اصلاحی گچ همراه کود در اصلاح خاک

- تأمين بعضی از عناصر ريز مغذی يا کم مصرف

- استفاده در خاک های شور

 

 

فرآيند توليد :

1- ذخيره سازي ودوغاب سازي خاك فسفات

2- ذخيره سازي اسيد سولفوريك

3- واحد واكنش شيميايي

4- واحد گرانوله ( دانه بندي )

واحد سديم فلورو سيليكات :

اسيد فلورو سيليكا (H2SiF6) با نمك واكنش داده و سديم فلوروسيليكا (Na2SiF6) حاصل مي گردد . اسيد فلوروسيليكا (%10) ازواحد SSP به تانك ذخيره اسيد فلورو سيليكا منتقل ميگردد . ابتدا اسيد فلوروسيليكا به راكتور انتقال وسپس محلول نمك به راكتور افزوده ميشود و واكنش آغاز ميگردد وكريستال هاي فلور و سيليكا ي سديم ظاهر مي شود . احداث اين واحد باعث جلوگيري ازآلودگي محيط زيست مي گردد ، همچنين مي توان درفلوره كردن آب از آن  استفاده كرد .

 

با توجه به موارد ذکر شده، مجتمع صنعتی رفسنجان تصميم به سرمايه گذاری در امر توليد يکی از نهاده های پر مصرف  يعنی کود سوپر فسفات ساده نموده است. در اين راستا ، اين شرکت با استفاده  از تکنولوژی پيشرفته شرکت Sumec که يکی از بزرگترين پيشگامان طراحی کارخانجات توليد کود شيميايی در جهان است، اقدام به اجرای اين پروژه نموده است.

 

طرح ايجاد کارخانه  توليد کو د شيميايی سوپر فسفات ساده مجتمع صنعتی رفسنجان با ظرفيت 150000 تن در سال همراه با محصول جانبی سديم فلوروسيليکات با ظرفيت 1200 تن در سال در حال اجراست.

 

جهت اجرای پروژه در بخش ماشين آلات، L/C مربوط به ماشين آلات و تکنولوژی توليد بزودی گشايش می يابد که پس از گشايش  L/C طبق قرارداد منعقد شده ظرف مدت 18 ماه  پروژه به مرحله بهره برداری خواهد رسيد. مطالعه امکان سنجی و مکان يابی محل اجرای پروژه و مواد اوليه  انجام گرفته و همچنين

آزمايشات لازم بر روی مواد اوليه برای ساخت کود انجام شده که بر اين اساس تجهيزات مناسب  انتخاب گرديده است. درجهت انجام کارهای ساختمانی عمليات ساختمانی اوليه آغاز شده  و احداث سالن های توليد بعد  از دريافت نقشه ها ازشرکت Sumec آغاز می گردد. با اجرای اين پروژه در شهرستان رفسنجان  علاوه بر اشتغال زايی بيش از 130 نفر نيروی متخصص و تکنسين و ايجاد توسعه صنعتی- کشاورزی در کشور ، از ميزان واردات کود به کشور کاسته  و در نتيجه باعث ايجاد ارزش افزوده در کشور ميگردد..

Phosphate fertilisers are classified into three groups of chemical compounds. Two of these groups are known as superphosphates and are defined by the percentage of phosphorus as phosphorus pentoxide (P2O5). Normal superphosphates contain between 15 and 21 percent phosphorus as P2O5 whereas triple superphosphate contains over 40 percent phosphorus. The remaining phosphate fertiliser group is ammonium phosphate

(NH4H2PO4).

 

Normal Superphosphate

Normal superphosphates are prepared by reacting ground phosphate rock with 65 to 75

percent sulfuric acid. An important factor in the production of normal superphosphates is

the amount of iron and aluminium in the phosphate rock. Aluminium (as Al2O3) and iron

(as Fe2O3) above five percent imparts an extreme stickiness to the superphosphate and

makes it difficult to handle.

Phosphate Manufacturing  The two general types of sulfuric acid used in superphosphate manufacture are virgin and spent acid. Virgin acid is produced from elemental sulfur, pyrites, as well as industrial gases and is relatively pure. Spent acid is a recycled waste product from various industries, such as copper, zinc, and nickel smelters, which use large quantities of sulfuric acid. Problems encountered with using spent acid include colour, unfamiliar odour, and toxicity.

A generalised flow diagram of normal superphosphate production is shown in Figure 1.

Ground phosphate rock and acid are mixed in a reaction vessel, held in an enclosed area

for about 30 minutes until the reaction is partially completed, and then transferred, using

an enclosed conveyor known as the den, to a storage pile for curing (the completion of the reaction). Following curing, the product is most often used as a high-phosphate additive in

the production of granular fertilisers. It can also be granulated for sale as granulated

superphosphate or granular mixed fertiliser. To produce granulated superphosphate,

cured superphosphate is fed through a clod breaker and sent to a rotary drum granulator

where steam, water, and acid may be added to aid in granulation. Material is processed

through a rotary drum granulator, a rotary dryer, and a rotary cooler, and is then screened

to specification. Finally, it is stored in bagged or bulk form prior to being sold.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 14:13  توسط nm  | 

یه شهر سبز

 

 

   يه شهرسبز دلنواز

      دامن كوه و دشت ناز

      بگي نگي رو به فراز

      اون طرف پل نيازتو كوچه ي سوز وگداز

      بن بست راز

      محله ي بنده نواز

      آي قبيله خداتون عاشقه

       داغ عاشقي شقايقه

       زن وعطر و نماز حقايقه

       راز عاشقاي صادقه                        

       روي درياي خون يه قايقه                                       

       بن بست راز

       محله ي بنده نواز

       از بام هوا در باد

      (كاشانه ام افتاد)

      عاشق شدم ومجنون

      (دل خانه ات آباد)

      اي زلف سياهت شب

      مات رخ ماهت شب

      عشق تو به بادم داد

      (دل خانه ات آباد)

       (دل خانه ات آباد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:43  توسط nm  | 

عجب صبری

عجب صبری خدا دارد ! .... عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق

بی وجدان  جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایهء صدها گرسنه ، چند بزمی گرم

عیش و نوش می دیدم. نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از

صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این

بیدادگرها تیز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا ،                                 معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم بعرش کبریائی ، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز

نا بجایی ، ناز بر یک نار و اگر دیده خواری می فروشد گردش این چرخ

را  وارونه  بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوّش عارف و عامی ز برق فتنهء این علم

عالم سوز مردم کش بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای

پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

وتاب  تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

اگر نه من به جای او  بودم... یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟

 

زندگی

       چون گل سرخی است  پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

 

اره من دلتنگم......





واسه منی که دلتنگم از زندگی دل گیرم بهتر ه سفر کردن

و گر نه اینجا میمیرم


در گذر از هر گذری

خبر نبود از خبری

نه زنده بود زندگی

نه مرگ بود راه اثری

نه ارزش گلایه ای

نه فرصتی به چاره ای



از هیچ
جا افتادم دل رو به جاده ها دادم

از یاد هم رفته سر در گم و اشفته

 

 

من ، تو ، شوق رسيدن!

مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!


و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!

 

راز

 

 

نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني

نه دروغم كه معصومانه باورم كني

نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني

من شعرم !

*

نه آوازي كهنه ام كه از يادم ببري

نه سازي خسته

 كه به زخمة ناسازخويش بدري

نه خاطرة ديروز و خيال فردا

كه آسان از برابرم گذري

من امروزم !

*

مثل شعري نگفته اما نرفته از ياد

مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد

مثل گرده هاي گل در كف باد

من رازم !

 

Mystery

 

 

Not a “fire”

Which you can turn into ashes

By pouring a handful of water,

Not a “lie”

Which you can innocently believe,

Not a “motto”

Which you can naively recite,

I’m a “poem”!

*

Not an old song

Which you can easily forget,

Not a tired instrument

Which you can play harshly,

Not a yesterday memory or a tomorrow image

Which you can review in a few seconds,

I’m “today”!

*

Like an unwritten poem but unforgotten,

Like the tear drop which fell down your eyes,

Like the pollen in the wind’s hands,

I’m a “mystery”!

                                             

شعر و ترجمه: ضياء قاسمي

 

¤ نوشته شده در ساعت 15:47 توسط ضياء قاسمي

پيام‌هاى ديگران ( 16 نظر )



سه شنبه، 16 فروردين، 1384

 

Going

 

 

Again: The simplicity of the road depth, the credulity of seeing

Again: Going and not reaching, the torture of understanding

Again: The larynx, throat lump and the canary's dumbness

Moving songlessly in the strait of the cage.

Again: Envy for going and the fear of the pond fish

The strange fear of putrefying in water

This is simply our story: In the darkness of night

Talking of sun and glory of shining

This is simply our story: Surrounded by autumn oppression

Loving blossoms and the desire of growth.

So good: The bright image of day in the darkness of night

So good: The desire for going, going and not reaching.

 

 

رفتن

 

 

دوباره سادگي عمق جاده ، ساده لوحي ديدن

دوباره   رفتن   و نرسيدن ،    عذاب   فهميدن

دوباره    حنجره   و   بغض  و     لالمان قناري

به  تنگناي    قفس           بي ترانه      جنبيدن

دوباره   حسرت  رفتن  ،     هراس ماهي بركه

دوباره   بيم  غريب     در آب           گنديدن

همين   حكايت  ما   شد   كه  در سياهي شب

از آفتاب    بگوييم  و   از    شكوه       تابيدن

همين  حكايت   ما   شد   كه در جفاي خزان

به غنچه   دل  بسپاريم    و         ميل   روييدن

خوشا   به  تيرگي  شب      خيال روشن   روز

خوشا   هواي  رفتن   و   رفتن    و     نرسيدن

 

                  شعر و ترجمه: ضياء قاسمی

¤ نوشته شده در ساعت 13:20 توسط ضياء قاسمي

پيام‌هاى ديگران ( 12 نظر )



سه شنبه، 6 بهمن، 1383

 

کاش می شد

 

 

کاش می شد  لحظه ای از  خود  گريخت

کاش می شد  اندکی  از  من   گسيخت

كاش مي شد  پلك ها را  بست  و  خفت 

چشم را     از   وحشت    ديدن     نهفت

كاش مي شد   لحظه اي   از    ياد    برد 

بغض را   تا    لحظة         فرياد         برد

كاش  مي‌شد  زندگي   را  رفت    و  مرد

مرگ  را    بر شانه‌هاي      خود       نبرد

زرد  گشت  و    خواب  پاييزي          نديد

برگ   را   از   اضطراب   شاخه        چيد

جاده      را       بي‌انتها       آغاز      كرد

آسمان     را    بي‌هوا        پرواز       كرد

عشق   راهي  شد  كه   پاياني   نداشت

شعر دردي   شد   كه   درماني   نداشت

زندگي      ويرانه‌اي        از        ساختن

بر صليب   روز   و  شب     جان     باختن

كاش مي شد  گريه  را  با   خنده    گفت     

اشك را   با    قهقهي    ديگر         نهفت

در نگاه خسته      شب     را      دار    زد

با    زبان       مردمك ها            جار    زد

 

                                                   ***

One Wishes

 

One wishes one could escape from oneself for a moment

Could separate from oneself a little

Could shut the eyelids and sleep

And hide the eyes from the fear of seeing

Could pass the life and die

And not carry death on one’s shoulders

Could start going in the road aimlessly

Could fly in the sky as it would go

 

***

 

love turned into an endless way

 poetry into a pain without cure

and !the life into a ruin as a result of building

Into a state of dying hung on cross of day and night

One wishes one could express tears through laughing

Could hide  one's cry through roaring with laughter

Could hang the night inside one's tired look

.Could shout in the language of eyes pupils

 

 

 

شعر و ترجمه: ضياء قاسمی                                                                                 

 

¤ نوشته شده در ساعت 9:34 توسط ضياء قاسمي

پيام‌هاى ديگران ( 43 نظر )



يكشنبه، 29 آذر، 1383

 

حيران پنجره را گشودم

و سرک کشيدم به پريشانی کوچه ی پاييز

باد عاشق شده بود

و پرسه می زد و آواز می خواند

 

 

 

 

بانوي عشق

 

 

 

او بر پلك هايم  ايستاده است

و موهايش در موهايم

رنگ چشمان مرا دارد

بدن دستان مرا دارد

 در سايه ام فرو مي رود

مثل يك سنگ در آسمان.

 هيچوقت چشمانش را نمي بندد

و نمي گذارد بخوابم

و روياهايش در روز روشن

خورشيدها را تبخير مي كند

و مرا به گريه و خنده وا مي دارد

و به صحبت كردن

وقتي كه چيزي براي گفتن ندارم.

 

 

پل الوار(1952-1895)، شاعر فرانسوی

 

ت: ض ق

 

Lady Love

Paul Eluard (1895-1952)

 

She is standing on my eyelids
And her hair is in my hair
She has the color of my eye
She has the body of my hand
In my shade she is engulfed
As a stone against the sky

She will never close her eyes
And she does not let me sleep
And her dreams in the bright day
Make the suns evaporate
And me laugh cry and laugh
Speak when I have nothing to say

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:42  توسط nm  | 

یار دبستانی

يار دبستانی

يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بيفرهنگی ما
هر ز تمومه الفهاش
خوب اگه خوب
بد اگه بد
مرده دلهای آدمهاش
دست من و تو بايد اين
پردهها را پاره کنه
کی ميمونه جز من و تو
درد ما را چاره کنه
يار دبستانی من
با من و هم راه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن اين تخت سياه
ترکيه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:38  توسط nm  | 

خدایا

خدايا فقط تو را دارم

 

به خدا ايمان آريم: به خدايي که به پيچک فرمود: نرده را زيبا کن

 

خدايا گرم كن تا عاشق شوم عاشقم كن تا ازاد شوم

خدايا تويي كه تو تمام لحظه هام با مني منو رها نكن
خدايا ميگن هر جا عشق هست خدا هم هست پس اينجا كه خونه دلم من پس تو هم اينجا هستي
خدايا رهايم كن چون گريه
خدايا آزادم كن چون عاشق
خدايا كمكم كن چون گدام
خدايا دستم بگير چون بينوام
خدايا نجاتم ده چون درماندم
الهي در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان
پناهي ده به دست بخشايش خويش

 

 

خدايا :
به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نحورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم.
                                               دكتر علي شريعتي

دوست داشتن يا عشق

خدايا
به هر کسي که دوست ميداري بياموز که
عشق از زندگي کردن بهتر است
و به هر کسي که دوست تر ميداري بچشان که
دوست داشتن از عشق برتر
او بود که به من آموخت که
دوست داشتن از عشق برتر است
عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي
اما دوست داشتن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال
عشق يبشتر از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هر جا که يک روح ارتفاع دارد
دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد
عشق در قالب دلها در شکلها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود
و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد
و از روح رنگ مي گيرد
و چون روحها بر خلاف غريزه ها هر کدام رنگ و ارتفاع و بعد و طعم و عطر خويش دارد
ميتوان گفت به شمار هر روحي دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها به آن اثر ميگذارد
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و
بر آشيانه بلندش روز روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي با زيبايي محسوس در نهان يا آشکار رابطه دارد
چنانچه ( شوپنهاور)ميگويد شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد
آن گاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان مطالعه کنيد
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است
و گيج و جذب زيباييهاي روح که
زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند
عشق طوفاني و متلاطم و بو قلمون صفت است
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است
آگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود
اگر تمام دوام يابد به ابتذال ميکشد
و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز
زنده و نيرومند ميماند
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است
دنيايش دنياي ديگري است
عشق جوششي يک جانبه است
به معشوق نمي انديشد  که کيست؟
يک خود جوشي ذاتي است
و از اين رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي مي لغزد
و هم واره يک جانبه مي ماند
و گاه ميان دو بيگانه نا همانند عشقي جرقه مي زند
و چون در تاريکي است و يک ديگر را نميبينند
پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنايي آن
چهره يک ديگر را مي توانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق
عاشق و معشوق که در چهره هم مي نگرند
احساس ميکنند که هم ديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي از عشق
که درد کوچکي نيست فراوان است
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد
و در زير نور سبز مي شود و ريشه مي کند
و از اين روست که همواره پس از آشنايي پديد مي آيد
در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يکديگر مي خوانند
و پس آشنا شدن است که خودماني مي شوند
دو روح نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها
احساس خودماني بودن کنند
و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که
بسادگي از زير احساس و فهم مي گريزد
عشق زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي آفريند و
دوست داشتن زيبايي هاي دل خواه را در دوست مي بيند و مي يابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است
و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي بي انتها و مطلق
عشق بينايي را مي گيرد
و دوست داشتن مي دهد
عشق در دريا غرق شدن است
و دوست داشتن در دريا شنا کردن
او بود که به من آموخت که
دوست داشتن برتر از عشق است

(دکتر علی شريعتی)

 

خداوندا اگر داشتن
ذليل داشتنم ميكند, ندارم كن
خداوندا اگر كاشتن
اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن

اگر انديشه ي خيانت به ياران
بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم
پيش از سقوط هشيارم كن

اگر رنج بيماران
لحظه اي از دلم بيرون رفت
سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن
اما مردم آزارم نكن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 13:38  توسط nm  |