physical chemistry
غم تنهايي
چرا وقتي كه آدم تنها مي شه
غم وغصه اش قد يه دنيا مي شه
مي ره يك گوشه پنهون مي شينه
اونجا رو مثل يه زندون مي بينه
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
وقتي كه تنها مي شم اشك تو چشام پر مي زنه
غم مي آد يواش يواش خونه دل در مي زنه
ياد اون شب ها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
مي گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمي شه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمي شه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب مي زنه
اشك اين ابرا زياده ولي دريا نميشه
غم تنهايي اسيرت مي كنه
تا بخواي بجنبي پيرت مي كنه
Interview with God
I dreamed I had an interview with God.
“come in,”God said. “so, you would like to interview me? “ “if you have the time, “I side.
God smiled and said “My time is eternity. It is enough to do everything. What questions do you have in mind to ask me?” I asked, “what surprises you most about mankind?” God thought for a few moments and then answered “ That they get bored of being children, are in a rush to grow up, and then long to be children again. That they lose their health to make money and then lose their money to restore their health. That by thinking anxiously about the future, they forget the present, such that they live neither for the present nor the future. That they live as if they will never die, and they die as if they had never lived” God placed my hands in His and we were silent for while.
Then I asked, “As a parent, what are some of life’s lessons you want your children to learn?” God replied with a smile “To learn that they cannot make anyone love them. What they can do is to let themselves be loved. To learn that what is most valuable is not what they have in their lives, but whom they have in their lives. To learn that it is not good to compare themselves to others. All will be judged individually on their own merits, not as a group on a comparison basis. To learn that a rich person is not the one who has the most but is one who needs the least. To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in persons we love, and that it takes many years to heal them. To learn to forgive practicing forgiveness. To learn that there are persons that love them dearly, but simply do not know how to express or show their feeling. To learn that money can buy everything but happiness. To learn that two people can look at the same thing and see it totally differently. To learn that a true friend is someone who knows everything about them… and likes them anyway. To learn that it is not always enough that they be forgiven by others, but that they have to forgive themselves. “ I sat there for awhile enjoying my visit with God. I thanked him for his time and for all that He has done for my family and me. He replied, “Anytime.
I’m here 24 hours a day. All you have to do is ask for me, and I’ll answer.”
حرف های خدا
خواب دیدم که با خدا حرف می زنم .
خدا به من گفت: «دوست داری با من حرف بزنی؟»
گفتم : « اگر وقت داشته باشی؟»
خدا لبخند زد و گفت : « زمان برای من آغاز و پایانی ندارد . آن قدروقت دارم که قادر به انجام هر کاری هستم . سوالت را از من بپرس!»
پرسیدم:« چه چیز بشر، تو را بیشتر شگفت زده می کند ؟»
خدا برای لحظاتی تامل کرد . سپس پاسخ داد :
<< این که آنها از کودک بودن خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن شتاب می کنند. سپس دوباره آرزوی کودک بودن را در سر می پرورانند .
این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند.سپس پول خود را از دست می دهند تا سلامتی شان را بازیابند .
این که آنها با آشفتگی درباره آینده فکر می کنند و حال را به دست فراموشی می سپارند ، اینگونه ، هم زندگی را ازدست می دهند و هم زندگی آینده را .
این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که انگار هرگز نخواهند مرد.و آنها می میرند در حالی که اصلا زندگی نکرده اند» .
خداوند دستان مرا در دستش فشرد و ما برای مدتی سکوت کردیم.
سپس پرسیدم :
« خداوند چه تعالیمی برای بندگانش دارد؟»
خدا با لبخند پاسخ داد :
« این که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که دوستشان بدارد . آنچه آنان می توانند انجام دهند این است که خودشان عشق بورزند .
این که با ارزشترین چیز در زندگی شان این نیست که چه چیزی دارند بلکه این است چه کسانی را دارند .
این که مقایسه کردن خودشان با دیگران کار درستی نیست. همه ی انسانها بر اساس شایستگی های خود مورد قضاوت قرار گرفته و هرگزبا یکدیگر مقایسه نمی شوند.
اینکه ثروتمند ترین انسان به کسی می گویند که احتیاجش از همه کمتر است و نه کسی که از همه بیشتر دارد.
این که بر جای گذاشتن زخمهای عمیق بر پیکر کسانی که دوستشان دارند،زمان زیادی نمی برد . اما التیام یافتن این زخمها، سالهای سال به درازا می انجامد.
این که آنقدر بخشیدن را تمرین کنند،تا بخشش را فرا بگیرند.
این که کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند اما به سادگی نمی توانند علاقه خود را ابراز کنند.
این که با پول می توان هر چیزی را خرید جز خوشبختی را.
این که دو نفر می توانند در چیزی یکسان،نظر بیاندازند،اما آن چیزرا هرگز یکسان نبینند.
این که دوست واقعی کسی است که هر چیزی را درباره آنها بداند وهمواره دوستشان بدارد.
این که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند، خودشان هم بایدخودشان راببخشند».
برای مدتی نشستم و از ملاقات با خدا غرق در شادی شدم .
این که خداوند فرصتی را در اختیارم گذاشت، تشکر کردم .
او گفت:« من همیشه اینجا هستم . شما از من دعوت کنید، من به شما پاسخ خواهم داد».
نویسنده «ناشناس»
از کتاب: داستانهای کوتاه درباره خدا
ترجمه: مسعود حسین
نویسنده و جمع آوری کننده : شل سیلور استاین
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ
فِيهَا مِصْبَاح
الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ
مِن شَجَرَةٍ
مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ
غربت
روزگاري رفت و من در هر زمان
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است .
مهدی سهيلی
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
از دل و ديده گرامي تر ايا هست
دست
آري ز دل و ديده، گرامي تر، دست
اين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان
بي گمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل كني از دنيا دستاور دست
هر چه اسباب جهان باشد در روي زمين
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را كه شنيدست چنين
شرف دست همين بس كه
نوشتن با اوست
خوشترين مايه، دلبستگي من با اوست
در گرانبارترين نوميدي
در فروبسته ترين دشواري
بارها بر سر خود بانگ زدم
هيچت ار نيست مخور خون جگر
دست كه هست
بيستون را ياد آور
دستهايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار
وه چه نيروي شگفت انگيزي است
دستهايي كه به هم پيوسته است
بي گمان هر كه به هر جا كه درآيد از كار
دستهايش بسته است
دست در دست كسي يعني: پيوند دو جان
دست در دست كسي يعني: پيمان دو عشق
دست در دست كسي داري، اگر داني دست
چه سخن ها كه بيان مي كند از دوست به دوست
لحظه هاي چند كه از دست طبيب
گرمي مهربه پيشاني بيمار رسد
نوشداروي شفابخش تر از داروي است
چون به رقص درآيي و شادان برافشاني دست
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست
دست گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پردة ساز، خواه بر گردن دوست
خواه بر چهرة نقش، خواه بر دستة داس
خواه بر دندة چرخ
خواه در ياري نابينايي
خواه در ساختن فردايي
آنچه آتش به دلم مي زند اينك هر دم
سرگذشت بشر است
داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم
بار اين درد و دريغ است كه ما:
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ولي
دستهامان نرسيده است به هم...
فريدون مشيري
اگه يکي رو ديدي ............
اگه يكی رو ديدی وقتی داری رد ميشی برمیگرده نگات میكنه، بدون براش مهمی.
اگه يكی رو ديدی وقتی داری ميفتی زمين. برمیگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزی.
اگه يكی رو ديدی وقتی داری میخندی برمیگرده نگات میكنه، بدون واسش قشنگی.
اگه يكی رو ديدی وقتی گريه میكنی مياد باهات اشك میريزه، بدون دوستت داره.
اگه يكی رو ديدی وقتی داری با يكی ديگه حرف ميزنی تركت میكنه، بدون عاشقته.
قاصدک حرفامو بشنو
دل من خیلی گرفته
هی میخاد بره ولی حیف
نمی دونه کی سر راشو گرفته
قاصدک تنهای تنهام
توی این وادی غربت
بیا این منو کمک کن
با یه یغوم با یه نامه
قاصدک بگو کجا رفت
اون همه امید تنها
بگو از کی من بپرسم
چرا من شدم تنهای تنها
قاصدک بیا کمک کن
تو به این تنهای تنها
بگو از کی من بپرسم
مرا من شدم تنهای تنها
الهي ...
اگر پريشانم خطا خطاي من است .... منم كه بذر عمل را به دل نكاشته ام !
منم كه طاعت حق را فرو گذاشته ام .... گناهكار منم كه پاس عمر گرامي نگه نداشته ام !
منم كه دشمن عمر عزيز خويشتنم ... كسي كه پاس نفس هاي خود نداشت منم !
ولی برای
یک نفر
تمام دنیایی
عبیر امیز انفاس بهاری زبور اموز کبک کوهساری
عید سعید فطر بر تمامی دوستان واقعی و همدلم
مبارک باد
خدايا بر داده و نداده و گرفته ات شکر چون
داده ات نعمت است
نداده ات حکمت است
گرفته ات امتحان است
پس بر هر سه شکر
نيايش
خدايا ! «عقيده» مرا از دست «عقده ام» مصون دار.
خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزانی دار.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري درباره آن قضاوت نکنم.
خدايا ! خودخواهي را چندان در من بکش ، يا چندان برکش ، تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم ، و از آن در رنج نباشم.
خدايا ! مرا ، در ايمان "اطاعت مطلق " بخش !تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.
خدايا ! ياري ام ده تا ؛ شهرت ، مني را که "مي خواهم باشم " قرباني مني که "مي خواهند باشم"
نکند
خدايا ! به من "تقواي ستيز" بياموز ، تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از "تقواي پرهيز" مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مکشان.اضطرابهاي بزرگ ، غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز برجانم ريز.
خدايا ! مرا از چهار زندان بزرگ انسان : طبيعت ، تاريخ ، جامعه و خويشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ، اي آفريدگار من ، مرا آفريده اي ؛ خود آفريدگار خود باشم ، و نه خود را با محيط ،که محيط را با خود ، تطبيق دهم.
خدايا ! آتش مقدس شک را آنچنان در من بيفروز تا همه يقين هايي را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.و آنگاه ، از پس توده اين خاکستر ، لبخند مهراوکه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار طلوع کند .
خدايا ! مرا از نکبت دوستي ها و دشمني هاي ارواح حقير ، در پناه روحهاي پرشکوه چون علي و دل هاي زيباي همه قرنها؛ از گيلگمش تا سارتر ، و از لوپي تا عين القضاة ، و از مهراوه تا رزاس پاک گردان.
خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي سپاس مي گزارم که ؛ دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني که چند دشمن ابله نعمتي است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي کند .
خدايا ! بر اراده ، دانش ، عصيان ، بي نيازي ، حيرت ، لطافت روح ، شهامت و تنهايي ام بيفزاي.
خدايا ! اين الهام مقدسي را که به "روسو" الهام کرده اي هرگز از ياد من مبرکه :"من دشمن تو و عقايد تو هستم ، اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا کنم!"
خدايا ! جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفابخش ، تا به زندگي و واقعيت بازگردد ، و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش ، تا به آزادي عرفاني و کمال معنوي برسم.
خدايا ! اين آيه را که بر زبان داستايوسکی رانده اي ، بر دلهاي روشنفکران فرود آر که :"اگر خدا نباشد ؛ همه چيز مجاز است ." جهان فاقد معني ، و زندگي فاقد هدف؛ پوچ است و انسان فاقد معني؛ فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا ! به هر که دوست ميداري بياموز که ؛ عشق از زندگي کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ؛ دوست داشتن از عشق نيز برتر است !
خدايا ! به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آن که دوست بدارند را روزي کن.
خدايا ! مرا از همه فضايلي که به کار مردم نيايد محروم ساز!و به جهالت وحشي معارف لطيفي مبتلا مکن !که ؛ در جذبه احساس هاي بلند و در اوج معراج هاي ماوراء ، برق گرسنگي را در عمق چشمي و خط بود تازيانه را بر پشتي ، نتوانم ديد !
خدايا ! به سارتر بگو که اگر ملاک خير را هم خود من آنچنان که مي خواهم مي سازم ؛ پس "نيت خير" که او ملاک اخلاق مي گيرد چيست ؟!
به ماترياليستها بگو که ؛ انسان درختي که ناخودآگاه در طبيعت ، تاريخ و جامعه مي رويد نيست .
و به مذهبي ها بفهمان که ؛ آدم از خاک است .بگو که ؛ کي پديده مادي نيز به همان اندازه خدا را معني مي کند که پديده غيبي .و در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت .و مذهب ؛ اگر پيش از مرگ به کار نيايد ، پس از مرگ به هيچ کار نخواهد آمد.
خدايا !کافر کيست ؟ مسلمان کيست ؟ شيعه کيست ؟ سني کيست ؟ مرزهاي ميان هرکدام، کدام است ؟
من آرزو مي کنم که روزي سطح شعور و شناخت مذهبي ، در اين تنها کشور شيعه جهان ، به جايي برسد که سخنگوي رسمي مذهب ما فاطمه را آن چنان بفهمد که ؛سليمان تاني ؛ طبيب مسيحي شناسانده است ، و علي را آنچنان که دکتر جورج جرداق توصيف مي کند و اهل بيت را آنچنان که ماسينيون اتولي تحقيق کرده است و ابوذر غفاري را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتي قرآن را آنچنان که بلاشر؛ کشيش رسمي کليسا ترجمه نموده است و پيغمبر ما را آنچنان که ردنسن ؛ محقق يهودي مي بيند ؛ بفهمد .
خدايا ! به من بگو! تو خود چگونه مي بيني و چطور قضاوت مي کني؟ آيا عشق ورزيدن به "اسم ها" تشيع است ؟يا شناختن "مسمي ها "؟ و بالاتر از اين ها؛ آيا تشيع پيروي از "رسم ها"ست ؟!
خدايا ! به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردني عطايم کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.بگذار تا آنرا من ، خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داري. خدايا ! چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
خدايا ! رحمتي عطايم کن تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم ، تا از آنها باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند ؛ نه آنها که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند .
خدايا !
مگذارکه ؛ ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين و حمله تعصب و عمله ارتجاع هماوازکند .
مگذارکه ؛ "دينم" در پس "وجهه ديني ام" دفن شود.
و مگذارکه ؛ آنچه را حق مي دانم ، به خاطر آنکه بد مي دانند کتمان کنم .
خدايا ! مرا به کاملترين مراتب ايمان برسان .و يقينم را فاضلترين درجات يقين ساز. و نيتم را به بهترين نيتها و عملم را به بهترين اعمال ترفيع ده.و به لطف خود نيتم را کامل و خالص ساز.
و يقينم را ثابت و پابرجاي دار و بقدرت خود آنچه را که از من تباه شده اصلاح فرماي.
خدايا ! مهماتم را که باعث دل مشغولي من است ، کفايت کن و مرا بکاری که فردا ، از آن مورد سوال قرار مي دهي بگمار ، و روزگارم را در آنچه براي آنم آفريده اي مصروف دار و از غير خود بي نيازم ساز.
خدايا ! وسيعترين روزيهايت را بر من در هنگام پير شدنم و قوي ترين نيروهايت را در من به هنگام خستگيم قرار ده و مرا به کاهلي در عبادتت ، و کوري در تشخيص طريقتت و ارتکاب خلاف دوستيت و پيوستن با کسي که از تو جدا شود و جدا شدن از کسي که با تو بپيوندد مبتلا مساز .
DO NOT be hasty in these three: Marriage, Business and Travel.
DO NOT waste these three: Time, Money and Energy.
Like these three: Kindness, Sympathy and Cordiality.
Hate these three: Linguistic, Pride and Unfaithfulness.
Love these three: Bravery, Gentility and Affection.
Leave these three: Laziness, Too much talk, hurried judgment.
Value these three: Intelligence, Ability and Happiness.
Control these three: Temper, Desire and Tongue.
Preserve these three: GOOD books, good deeds and good friends.